تبليغاتX
کلبه عشق
عشق یه قدرت بی نهایته که خدا به ما آدما داده...
با عشق

می خوام دیگه نیام اینجا

می خوام تموم وقت و انرژیم رو بذارم برای کارای دنیای واقعیم

برای آدمای حقیقی

که می شه توی چشماشون نگاه کرد.

تجربه قشنگی بود

اما گذشت.

تمام!

با عشق

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/21ساعت 23:10  توسط شیدا | 

خیلی از ماها از عاشق شدن می ترسیم

خب دلیلشم واضحه

می ترسیم که عاشق بشیم و طرف طردمون کنه

می ترسیم که مورد قبول اون نباشیم

می ترسیم که پای کس دیگه ای در میون باشه که از ما خواستنی تر باشه

یا ساده بگم: اعتماد به نفس نداریم...

خودمونو قبول نداریم

و جالبه که تا ما خودمونو به طور کامل قبول نداشته باشیم و دوست نداشته باشیم هیچ وقت نمی تونیم یه رابطه ی عاشقونه ی کامل و واقعی داشته باشیم

وقتی خودت نمی تونی  خودتو دوست داشته باشی چطور از دیگران توقع داری که دوستت داشته باشن؟ یا عیب تر از اون اینکه وقتی خودتو دوست نداری چطور می تونی بگی که کس دیگه ای رو دوست داری؟؟؟

اگه فکر می کنی که آدم دوست داشتنی ای نیستی اما با این حال به کسی علاقه ی شدید داری مطمئن باش که حتی خودت رو هم گول زدی...

 

اما یه چیز بدتر از اینا هم می تونه پیش بیاد...

اینکه وقتی خودتو دوست نداری به هیچ وجه نمی تونی عشق دیگران رو نسبت به خودت بپذیری

همه ش داری غیرمستقیم به بقیه می گی بابا من اونقدرها هم دوست داشتنی نیستم بی خیال من بشید من لایق عشق شما نیستم

عجیب به نظر میاد نه؟

شاید فکر می کنی دستت انداختم؟

اما نه:

چندبار شده که بری توی یه مهمونی و یه نفر از لباس زیبات – که سه چهار هفته بازار رو روی سرت گذاشتی و به قیبمت خون بابات خریدیش و عاشقش هستی – تعریف کنه و بعد تو بگی نه بابا این که قشنگ نیست اصلا نو نیست خودم که زیاد ازش خوشم نمیاد!

یا حتما پیش اومده که مادرت مهمون داشته باشه و دو شبانه روز در تدارک غذا و سالاد و میوه و ... خواب شب نداشته باشه و بعد که سفره ی هفت رنگش رو چیده مهمونا برمی گردن می گن به به چه کردی خانم خونه! بعد مامانت بگه نه بابا من که کاری نکردم همون غذایی که خودمون می خوریمه فقط دوتا پیمونه برنجش رو زیلد کردیم!!!

 

یا اینکه چندبار پیش اومده که با اصرار به عشقت بگی تو عاشق چی من شدی بدبخت؟ من که هیچ چی ندارم من که قشنگ نیستم من که ...

 

واقعا چرا ما اینطوری عشق رو از خودمون دور می کنیم؟

خب چه اشکالی داره وقتی کسی می گه لباست قشنگه بگی وای مرسی عزیزم  خودم هم خیلی دوسش دارم

یا وقتی کسی می گه خیلی دوستت دارم به جای خورد کردن خودت ازش تشکر کنی که اینقدر در حقت لطف داره؟

به خدا نمی میری هیچ اتفاق وحشتناکی نمیفته باور کن!

تنها چیزی که اتفاق میفته اینه که طرف می فهمه با یه آدم با ارزش طرفه

با کسی که قدر خودشو می دونه

و لایق این همه عشق و توجه هست...

فکر نمی کنه که داره مهر و محبتش رو بیهوده خرج می کنه

 

اینطوری بیشتر دوست داشته می شی باور کن

 

بیاید این اداهای بی معنی رو کنار بذاریم و خودمونو دوست داشته باشیم

این دوره دیگه دوره ای نیست که کار با اینجور تواضع و فروتنی ها جلو بره

اگه لباست قشنگه خب بگو آره قشنگه...

اگه همه دوستت دارن خب قبول کن که دوست  داشتنی هستی...

n     مگه اینکه واسشون خالی بسته باشی... یعنی خودتم به خودت شک داشته باشی—

n     البته کسی از غرور بی جا طرفداری نمی کنه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/28ساعت 23:3  توسط شیدا | 
سلام

فهمیدن اینکه کسی عشق شماست خیلی آسونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

لطفا به ما هم بگید بنابراین!!!

ممنون!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/22ساعت 2:17  توسط شیدا | 

آقا پسرها لطفا بخونند:

 

قبل از اینکه عاشق دختری بشید:

 

1.     مطمئن بشید که کس دیگه ای توی زندگیش نیست.

2.     مطمئن بشید که قصد ازدواج داره.

3.     مطمئن بشید که قبولتون داره.

4.     مطمئن بشید که می تونه به شما جلوی دوستاش پز بده.

5.     مطمئن بشید که قیافتون رو قبول داره.

6.     مطمئن بشید که وضع مالیتون رو قبول داره.

7.     مطمئن بشید که تحصیلاتتون رو قبول داره.

8.     مطمئن بشید که بهتون تمایل داره.

9.     و مهم تر تر تر از همه اینکه: مطمئن بشید که خونواده ش (و در بسیاری موارد فامیلهاش و حتی دوستانش) شما رو می پذیرن...

 

 

 

دختر خانمها لطفا بخونند:

 

قبل از اینکه عاشق پسری بشید:

 

*مطمئن بشید که عاشقتونه.

!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/14ساعت 16:39  توسط شیدا | 

دوثت دارم دوصت دارم دوسط دارم دوثط دارم دوصط دارم دوست دارم. خلاصه همه جوره دوست دارم!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/10ساعت 19:46  توسط شیدا | 

عشق در اولین نگاه

 

چی می شه که بعضیا همون اولین باری که یه نفر رو می بینن یک دل نه صد دل عاشقش می شن؟

بعضیا اصلا این نوع عشق رو قبول ندارن

شاید به این خاطر که هیچ وقت تجربه ش نکردن

اما اونایی که این حس عجیب رو تجربه کردن کاملا باورش دارن

اما واقعا چه اتفاقی میفته این وسط؟

 

توی روانشناسی می گن که آدما هر کدوم یه هاله ای از انرژی دور بدنشون دارن

این هاله ی انرژی در واقع امواج ذهنی ما آدماست که دور بدنمون در حال ارتعاشه

حالا اگه ما به یه آدمی بربخوریم که امواجش با امواج بدن ما توی یه فرکانس باشن یعنی با هم جور باشن ما از اون آدم خیلی خوشمون میاد

حتما شده شما هم یه کسی رو ببینید و حتی بدون اینکه بشناسیدش بی دلیل ازش خوشتون بیاد

یا برعکس ازش بدتون بیاد

حالا این آدمه وقتی که از جنس مخالف باشه اسم این حس خوش اومدن می شه عشق

 

اما یه چیز دیگه هم هست

خیلی از وقتا دیدن یه آدم یه حس خوبی رو به ناخودآگاه ما منتقل می کنه

ما خودمون هم نمی دونیم چرا این حس خوب رو داریم

اما شاید اگه هیپنوتیزم بشیم بتونیم به جواب برسیم

مثلا ممکنه این آدم ما رو یاد یه شخص دیگه ای که ازش خاطره ی خوبی داریم بندازه

یا مثلا خیلی شبیه مادرمون یا پدرمون یا مثلا دایی و خاله ی مورد علاقه مون باشه

یا این که یه چیزی داشته باشه که ما رو یاد یه خاطره ی خوب بندازه

همه ی اینا توی ناخودآگاه ماست و ما بدون اینکه متوجه باشیم اسم این احساس رو می ذاریم عشق

یه مثال

خیلی از ما وقتی که بچه بودیم از آقا پلیسها خوشمون میومد

بدون اینکه بدونیم کی توی این لباسه؛ همینطوری از هر کی که لباس پلیسی تنش بود خوشمون میومد

من خودم تو تموم دوران بچگیم عاشق آقا پلیسا بودم!

حالا گاهی این حس توی بزرگسالی هم با ما می مونه... بدون اینکه متوجه بی اساس بودن احساسمون باشیم

مثلا من یه دوستی دارم که این حس رو هنوزم داره

به همین خاطر هرچی پلیس یا نظامی می بینه عاشقش می شه!!!!!!!!!!!!!

خیلی عجیبه اما واقعیت داره

من اینو به چشم خودم دیدم

اون می گه من باید با یه پلیس یا یه نظامی ازدواج کنم!!

منم می گم آخه قربونت برم اینا که توی خونه دیگه لباس نظامی تنشون نیست...!

اونا هم مثل همه ی مردای دیگه با پیژامه و عرقگیر تو خونه می گردن!

اون وقته که همون فردای عروسی می گی مهرم حلال جونم آزاد!

 

می دونید چیه؟

اون یه تصویری از پلیسا توی ناخودآگاهش داره که درواقع عاشق اون تصوره نه عاشق آدمی که روبروشه

خیلی از ما هم همینطوریم

وقتی که تو یه نگاه عاشق می شیم بدون اینکه طرف رو بشناسیم همین تصویر ذهنی ماست که احساس ما رو می سازه

حالا ممکنه که این تصورات و خیالات ما در مورد اون بنده ی خدا درست از آب در بیاد و اون آدم به اون ذهنیت ما خیلی نزدیک باشه(که همچین چیزی خیلی به ندرت اتفاق میفته)

یا اینم که نه... همه چیز نادرست از آب دربیاد................................................................

...........و اونوقته که اگه رابطه ای شکل گرفته باشه ما هم خودمون رو بدبخت کردیم هم یه آدم بی گناه دیگه رو....

البته این به معنای بی اساس بودن همه ی انواع عشق در اولین نگاه نیست

خیلیا هم با همین عاشقیا تیکه ی گمشده ی خودشونو پیدا کردن و با هم به خوبی و خوشی زندگی کردن و مشکلی هم نداشتن

اما به نظر من این دیگه بستگی به ظرفیت آدما داره هو اینکه چقدر انعطاف پذیر و واقع بین باشن و بتونن با عیب و ایرادهای طرف مقابل که مسلما توی هر کسی وجود داره کنار بیان

... که البته در این صورت چه عشق در اولین نگاه باشه چه آخرین نگاه رابطه موفقیت آمیزه

پس یعنی عشق و عاشقی کشکه دیگه...؟؟!!!؟؟؟؟

 

نه خیر نیست اما موفقیت توی یه رابطه ی عاشقونه – و مهم تر از همه دوام این احساس عاشقونه- به این نیست که چقدر همدیگه رو دوست داریم و واسه ی هم می میریم

بلکه به اینه که چقدر می تونیم برای حفظ رابطه مون و برای دوام عشقمون تلاش کنیم

به نظر من عاشق شدن دست خود آدمه

اگه خودمون بخوایم می تونیم عاشق و شیفته ی یه نفر بشیم یا اینکه از یه نفر متنفر بشیم...

فقط گاهی که فرصتش پیش میاد و یهو با یه نفر روبرو می شیم فکر می کنیم که عاشقش شدیم

... دیدید توی فیلما یه پسر گل و نیکوکار پیدا می شه که مثلا یه کلیه ش رو اهدا می کنه به مادر یه دختر گل و تنها؟

بعد هم اونا با هم ازدواج می کنن؟

خوب دیگه اینجا فرصتش پیش اومده که مثلا عاشق بشن دیگه..!

مثلا فکر می کنید که اگه دختره یه سوژه ی دیگه داشت دیگه عاشق این پسر نیکوکار می شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!

 

تو پرانتز اینم بگم که اکثر دخترا ناخودآگاه عاشق پسرایی می شن که فکر می کنن براشون می میرن..!!

 

چقدر خوبه که قبل از اینکه دست به هر اقدامی بزنیم یه کمی از بیرون به قضیه نگاه کنیم

یه کمی فکر کنیم و ببینیم که واقعا چه اتفاقی داره میفته

اونوقت شاید این همه دل شکسته این دور و بر دیده نمی شدن...

من خیلیا رو دیدم که براساس همین احساسات خام و بی اساس فکر می کنن که عشق واقعی شونو پیدا کردن و بعد که عشق آتشین می پره و چشمشون به حقیقت باز می شه تازه می فهمن که چه اشتباهی کردن و چقدر توی توهم بودن

واسه ی اینکه بفهمید عشق شما بی اساسه یا اینکه حقیقت داره یه راه ساده هست

اونم اینکه ببینید آیا می تونید عیب و ایرادهای معشوق رو هم ببینید یا اون رو فرشته ی روی زمین می دونید؟

هرکس که معشوقش یه فرشته ی پاک و بی عیب و نقصه مطمئن باشه مطمئن باشه که توی عشقش راه درست رو درپیش نگرفته

                                   و اینکه روزی پشیمون می شه که دیگه خیلی دیره

 

خیلی از ما عاشق عشقیم نه معشوق

اما دووم یه رابطه فقط با عشق امکان نداره

 

گاهی لازمه که سرمونو از زیر برف بیرون بیاریم

حقیقت تلخه اما باید پذیرفتش

 

 

واسه ی همه یه عشق شاد و عاقلانه و حقیقی رو آرزو می کنم...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/01ساعت 13:47  توسط شیدا | 

سلام من اومدم!

و اینک ادامه ی داستان؛

 

خلاصه داشتم می گفتم که هیچ کس امیدی به به هم رسیدن این دوتا قناری عاشق نداشت. 3 سال و خورده ای به همین دعواها و بدبختی کشیدنا و ناراحتی ها گذشت اما با همه ی این حرفا نه دوست من از این قضیه دست بردار بود نه اقا پسر. تازه همیشه هم دست به دعا بودن وااااای که چه گریه هایی که توی مراسم های مختلف عاشورا و ازز این جور برنامه ها می کرد این دوست من. البته ما هم همگی به سفارش دوستم واسشون دعا می کردیم. چند بار شد که پسره به زور خونواده شو کشوند برد شهر دوستم اینا برای خواستگاری اما همش دعوا و تهدید داداشه و فامیل و نا امید تر از قبل برمی گشتن خونه. تا اینکه رسیدن به ترم آخر و می دونستن که یه ترم دیگه بیشتر وقت ندارن و اگه این قضیه درست نشه دیگه باید برای همیشه از هم جدا بشن. این شد که آقا پسر با چند نفر از فامیلاش حرف زد و درد دلاشو گفت و اونا هم به زور با خونواده ش حرف زدن و راضی شون کردن که برن درست و حسابی خواستگاری. از اون طرف هم مامان دوستم چون خودش به عشقش نرسیده بود و با کسی ازدواج کرده بود که دوستش نداشت(یعنی بابای دوستم) کاملا دوستم رو درک می کرد و باهاش راه میومد مثلا می ذاشت که یواشکی باهاش حرف بزنه و به ازدواجشون هم راضی بود. خلاصه از اون ور اونا و از این ور اینا دست به کار شدن که اگه بشه این دوتا رو به هم برسونن. البته آقای پسرعمه ی دوستم هم بیکار ننشسته بود و هی جو می داد و دم به دقیقه می رفت پیش یکی از فامیلا و گریه و زاری که این دختر مال منه و اینا که یار جمع کنه و فامیل هم به دوستم فشار می آورد اما بالاخره دوست من اونا رو ناامید کرد و قضیه ازدواجشون جدی شد. حالا این دوست من یه کار ابلهانه انجام داد و وسط بازی که همه چیز داشت ردیف می شد دراومد جلوی مامان اینای آقا پسر که من به غیر از اصفهون هیچ جای دیگه حاضر نیستم زندگی کنم. آقا همه چی مالید رفت! خواستگاری به هم خورد و همه نا امید و پسرعمه ی دوستم خوشحال! فقط باید قیافه ی دوستم رو بعد از این داستان می دیدید. البته فکر می کنم بتونید حدس بزنید. اما... این دفعه نوبت آقا پسر بود که بترکونه! وای چقدر پیچ و خم داستان زیاده خسته شدم عجب غلطی کردیمااا! خب حالا الان می گم بقیه شو.... آقای عاشق اومد توی دانشگاه انقدر با دوستم صحبت کرد و با اینکه دوستم کاملا نا امید بود (ا پس آنتونی رابینز چی شد؟!! نمی دونم والا!) انقدر در گوشش خوند تا دوست منم دوباره برگشت به همون حالت اول. ... دیگه خلاصه می گم آخرش به هر بدبختی که بود البته مدتی بعد از اینکه فارق التحصیل شدن این وصلت انجام گرفت که من در جریان ریز حوادث نبودم چون دیگه دوستم پیشم نبود فقط فهمیدم که داداشش به سختی و بدبختی راضی شده نکشه پسره رو و اینکه آبان 86 عروسی شون بود و الانم توی همون اصفهان دارن با خوبی و خوشی زندگی شونو می کنن. از پسرعمه ی فلک زده خبری ندارم.

 

این داستان همه چیزش واقعی بودها هیچ اغراقی هم نشده بود. تازه من خیلی جزییاتشو نگفتم چون دستم فلج می شد! ما از این داستا ن نتیجه می گیریم که اگه دختر و پسر هر دو عاشق باشن و واقعا بخوان که به هم برسن هیچ چیزی نمی تونه جلوشونو بگیره. تازه از این داستانا بازم دارم شاید بعدا بگم. یکیش که خیلی جالبه در مورد دایی یکی از دوستامه. اینم بگم قابل توجه پسرای شکست خورده که نقش دخترا اصولا توی این قضیه خیلی بیشتره یعنی اگه دخترا بخوان احتمال موفق شدن به 99 درصد می رسه( پس اگه نشده خوب دختره نخواسته دیگه خیالتو راحت کنم) مگه اینکه پای دختر زرنگتری در میون باشه!!!

هوف مردم دیگه بقیه ی نظرات رو شما لطف کنید بگید...............................

تو پرانتز: این داستان بدون ویرایش نوشته شده دیگه ببخشید خلاصه!

ای عشق همه بهانه از توست...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/20ساعت 13:46  توسط شیدا | 

سلام

 

می خوام یه داستان عاشقانه تعریف کنم که همه بخونن و حالشو ببرن...

 

روز اولی که هم اتاقی من میاد دانشگاه واسه ی انتخاب رشته یکی از پسرای کلاس تو همون نگاه اول عاشقش میشه – حالا کار نداریم که هم اتاقیم یه دختر مو بور چشم سبزه!! – خلاصه که یه چند روزی که از درس و کلاس و اینا می گذره این آقا پسر گل مثل آدم میاد جلو و به هم اتاقی من عشقش رو ابراز می کنه و دوست من هم – حالا کار نداریم از خدا خواسته یا با تردید – عشقشو می پذیره و خودش هم یک دل نه صد دل عاشق آقا پسر گل قصه می شه – باز به اینم کار نداریم که پسره هم کلی خوش تیپ و خوش قیافه بوده!!—اما این وسط مطابق معمول یه مشکلات خیلی کوچولویی (؟؟!!؟) هم وجود داشته؛ مثلا اینکه آقا پسر اهل قم و لز یه خانواده خیلی مذهبیه اما دخترخانم مال توابع اصفهان و نسبتا قرتیه، اینکه وضع مالی بابای دختر خانم خیلی خوبه اما آقا پسر آه در بساط نداره، اینکه خانواده ی متعصب آقا پسر اصلا با همچین رابطه ای موافق نیستن و عقیده دارن که دختره ی قرتی فلان فلان شده پسر ساده و چشم پاکشون رو تور زده و از راه به در کرده (؟!!)، اینکه پسرعمه ی دخترخانم عاشق و شیفته ی اونه و همه ی فامیل این دختر رو حق آقای =سر دایی می دونن، اینکه بابای دخترخانم می گه اصلا تا 10 سال دیگه من دختر یکی یه دونه م رو شوهر نمی دم، و یه مشکل خیلی کوچولوی دیگه هم اینکه وقتی داداش بزرگ دوستم از قضیه با خبر می شه با جدیت تمام می گه پسره اگه جلو بیاد من می کشمش... و همه هم می دونن که این کارو می کنه چون داداش دوست ما یه پسر دهاتیه خیلی متعصب بدون تحصیلاته که زندگیش شامل رفتن به جنگل و شکار و تیر و چاقو و از این بساطهاست. خوب پس دیگه با این حساب خیلی ساده هرکسی می تونه بگه که این عشق سرانجامی نخواهد داشت و صلاح هردو طرف اینه که هرچه زودتر به این رابطه خاتمه بدن... از جمله ی این آدمای عاقل خود بنده بودم که مدام توی اتاق راه می رفتم و با دلسوزی و حالت یه بانوی با تجربه و دنیا دیده دوستم رو می بستم به رگبار نصیحت که ای عزیز دل مامان! عشق با ازدواج خیلی فرق داره خیلیا عاشق می شن اما نمی تونن به عشقشون برسن و خیلی از عشقها اگه به ازدواج ختم بشه اصلا دو طرف بدبخت می شن و تو با این پسره هیچ صنمی نداری و فرهنگتون به هم نمی خوره آخه قمی ها اینجوریند و اون جوری اند و با هم تفاهم ندارید و خانواده اگه راضی نباشن آدم بدبخت می شه و از این حرفا... اما با اینکه گاها دوستم از سخنرانی های من جوگیر می شد و یه نمور تحت تاثیر قرار می گرفت بازم تا چشمش به آقا پسر عاشق می افتاد همه حرفا یادش می رفت و برمی گشتیم سر خونه ی اول. البته من بعدا فهمیدم که دوستم قبل از اینکه بیاد دانشگاه کلاسای روانشناسی موفقیت رفته و با افکار آنتونی رابینز آشنایی داشته و کلی خوشبینانه قضیه رو پیش برده. حالا اینو داشته باشید تا آخر قضیه.

دوست ما هر روز ساعتهای متمادی با عشقش حرف می زد و واسه ی زندگی شون برنامه می ریختن و هرشب کلی دل می دادن و قلوه می گرفتن و از این حرفا. اما چه جای تعریف که هرچی خوشی بود تو همون خوابگاه بود... خانواده و ایل و تبار بویی از عشق نبرده ی دخترخانمم همین که می شنیدن تعطیلی پیش اومده و دوستم داره برمی گرده شهرشون آقای پسرعمه رو می فرستادن جلو و بساط خواستگاری و فشار روحی و اینکه دوستم بنده خدا دیگه بعد از یه مدت با گریه اسبابهاشو جمع می کرد واسه ی رفتن به خونه (خوابگاهی ها می دونن که تعطیلات و برگشتن به خونه چقدر ذوق داره...).

اما دوستم کم نمی آورد. هردفعه که می رفت خونه با همه می جنگید. از اولش هم گفت که یا این یا هیچ کس دیگه. وضعیت آقا پسر هم کمی از دوستم نداشت. مامانش اینا که همه باهاش قهر بودن. یه سری همه ی پولاشو اون سرمایه ی ارث باباش رو ازش گرفتن. خلاصه بگم که اوضاع روابطش با خونواده ش داغون بود. حالا حوصله ندارم توضیح بدم خیلی طولانیه! اما همینو بگم پسری که وقتی اومد دانشگاه پول نداشت یه شلوار لی خوش تیپ بخره، دوستم انقدر روش کار کرد و از اون عقاید آنتونی رابینزی استفاده کرد که آقا پسر تو همون شهر نزدیک دانشگاه وایساد تو یه مغازه واسه ی کار و بعد رفت دوتا مغازه اون طرف تر که شانسش مغازه ی آب تصفیه کنی بود و بازم شانسش هم شهر خودشون (قم) و هم شهر دانشگاه ما (اراک) مشکل آب داشتن (هنوزم دارن) و انداخت تو کار فروش دستگاه تصفیه ی آب و کم کم که خودش بلد شد توی قم یه مغازه با داداشش گرفت که نمایندگی انحصاری یه شرکت تولید دستگاه تصفیه ی آب تایلندی رو قبول کرد و خلاصه ... آقا پسر قصه شد میلیونر... البته اینا توی 3-4 سال که ما دانشگاه بودیم اتفاق افتاد نه یه شبه.. آهان اینو گفتم که بگم داداشه با خونواده دست به یکی کردن واسه ی اینکه پسر رو تحت فشار بذارن سرمایه شو گرفتن و مامانش گفت شیرمو حلالت نمی کنم اگه با اون دختره ی فلان فلان شده بری. اما عشق دیگه این حرفا سرش نمی شه. پسر زرنگی بود و دختره هم خیلی کمکش کرد و بهش امید داد دوباره از صفر شروع کرد. چون حق نمایندگی دست خودش بود نه داداشش تونست برگرده سر جاش...

 وای خسته شدم تا همین جا رو داشته باشین بقیه رو توی آپ بعدی می گم. چیه خب 4 سال زندگی 2 تا آدمه ها کم که نیست!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/13ساعت 17:33  توسط شیدا | 
سلام

ببخشید من به علت نقص فنی(!!) یه مدت نبودم

قول می دم سر فرصت بیام

البت الن یه فرصت کوتاهه!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/11ساعت 22:59  توسط شیدا | 

 

 نگاهت مهربان! یک بار بر من سایه گستر شد

چه شد ای جان جان عشقت برایم حرف آخر شد

نمی دانم چگونه ای تمام عشق باور کن

فقط با یک نظر مهرت به دل افتاد و گوهر شد

گمان کردم صبور و محکم و سرسخت چون کوهم

توان و طاقتم اما ز یک  گلبرگ کمتر شد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/19ساعت 23:25  توسط شیدا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
به نام تو... به یاد تو... و برای تو که برترینی برای عشق ورزیدن!
در کویر عاشقی همدرد و همبار توام
واله و دیوانه و شیدا و دلدار توام

نوشته های پیشین
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

<-BlogTitle->
<-PostTitle->
<-PostContent->
ادامه مطلب
نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> در <-PostDate-> ساعت <-PostTime-> | لينک ثابت |